ابن خلدون ( مترجم : آيتى )

253

تاريخ ابن خلدون ( فارسي )

مودود از طغتكين يارى خواست . آنگاه لشكر گرد آورد و روان شد . طغتكين او را در سلميه [ 1 ] ديدار كرد و هر دو به قصد قدس در حركت آمده در اقحوانهء [ 2 ] اردن فرود آمدند . بالدوين نيز بيامد و آن سوى شهر روبروى آنان لشكرگاه ساخت . ژوسلين [ 3 ] ، سردار سپاهش بود . در سيزدهم محرم نبرد آغاز كردند . اين نبرد بر ساحل درياچهء طبريه بود ، فرنگان شكست خوردند و بسيارى از ايشان كشته شدند و بسيارى در درياچهء طبريه و رود اردن غرقه گشتند . در اين حال سپاهيان طرابلس و انطاكيه نيز برسيدند . فرنگان به كوههاى نزديك طبريه پناه جستند . مسلمانان آنان را محاصره كردند و چون از غلبه بر ايشان نوميد شدند در بلاد ايشان به حركت درآمدند و در همه جا قتل و تاراج كردند و ويران نمودند . تا به مرج الصفر رسيدند . مودود فرمان داد كه باز آيند و بياسايند و براى غز و ديگر مهيا شوند . چون زمستان فرا رسيد امير مودود در ماه ربيع الاول به دمشق داخل شد بدان قصد كه تا فرا رسيدن بهار ، نزد طغتكين درنگ كند . در نخستين جمعه به مسجد رفت تا نماز به جاى آرد . پس از پايان نماز مردى باطنى برجست و او را كارد زد . در آخر آن روز بمرد . طغتكين به قتل او متهم شد . سلطان اقسنقر برسقى را به جاى او امارت موصل منصوب نمود . اقسنقر برسقى ، اياز بن ايلغازى را دربند كشيد ايلغازى به حصن كيفا رفت و از فرمانرواى آن ركن الدوله داود پسر برادرش سقمان يارى خواست . اينان لشكر بردند و برسقى را منهزم نمودند و اياز را از بند برهانيدند ايلغازى به طغتكين صاحب دمشق پيوست و در نزد او اقامت نمود . طغتكين از سلطان محمد بيمناك بود زيرا متهم شده بود كه در قتل مودود دست داشته اين بود كه نزد امير انطاكيه كه از فرنگان بود كس فرستاد و با او پيمان دوستى و همدستى بست . [ ايلغازى به قصد ديار بكر به رستن رفت ] و در آنجا لشكرى از تركمانان گرد آورد . قرجان [ 4 ] ( خيرخان ) پسر قراجا صاحب حمص لشكر بر سر او برد و اسيرش كرد . طغتكين براى رهانيدن او از اسارت بيامد . قرجان سوگند خورد كه اگر طغتكين باز نگردد او را خواهد كشت . قرجان منتظر فرا رسيدن لشكر سلطان از بغداد بود . چون آمدنش به درازا كشيد قرجان از بيم آنكه سپاهيانش او را واگذارند به مصالحه رضا داد . سلطان محمد بن ملكشاه سپاهى براى جهاد فرنگان فرستاد و اينان مأمور بودند كه نخست به قتال طغتكين و ايلغازى پردازند . اين لشكر در ماه رمضان سال 458 روان شد . سردارشان برسق بن برسق صاحب همدان بود . به حلب رسيدند . سرداران اين سپاه به لؤلؤ خادم كه والى حلب بود و سردار سپاهش شمس الخواص بود پيام دادند و فرمان دادند كه از حلب بيرون آيد . و نامهء سلطان را به آن دو نشان دادند . آن دو نيز وعده دادند كه چنان خواهند كرد ولى از

--> [ ( 1 ) ] متن : سهده . [ ( 2 ) ] متن : انحوانه . [ ( 3 ) ] متن : جوسكين . [ ( 4 ) ] متن : قيرجان .